قاضى احمد بن محمد غفارى كاشانى
20
تاريخ نگارستان ( فارسى )
و موسى در زمان وليد بن عبد الملك در اندلس دو شهر بزرگ يكى را طيطله و ديگريرا قرطبه گفتندى فتح نمود و در يكى از جبال آنجا گنجى عظيم يافت از آن جمله خوانى بود زرين پايهايش از ياقوت احمر مرصع بمرواريدهاى بينهايت كه هردانه مانند تخم گنجشكى و بزرگى آن خوان بمثابهاى بود كه صد كس در آن توانستندى نشست و در آنجا نوشته كه از سليمان بن داود عليهما السلام است چنان كه جوهريان آنزمان از تقويم آنها عاجز بودند . [ 8 - بليناس حكيم و بت يمن . ] 8 و منها در جام جهاننما مسطور است كه از بليناس حكيم مرويست كه گفت در شهر يمن صنمى از سنك تراشيده بر ستونى از چوب نصب نموده بودند و اهل آن شهر هميشه بديدن آن ميرفتند و از كيفيت صنعت و نصب و وضع آن تعجب مينمودند و مشهور بود كه يكى از عجائب عالم است و تصور ايشان آن بود كه آنچه از سر آن مفهوم مىشود از صنعت و نصبش اعجب است و من يتيم و صغير السن بودم و با ايشان ميرفتم و ميديدم كه مردم در پاى او نگاه ميكنند و ميگويند كه عجبها در پاى آن است و هميشه در آن تأمل داشتم تا بزرگ شدم و بر خواندن خط قديم قادر گشتم ديدم كه بر سر آن نوشته كه من اراد ان ينظر العجائب فلينظر الى رجلى دانستم كه اهل زمان بر ظاهر حمل مىكنند پس زمانى خلوت جستم و پاى او را حفر نمودم سردابى تاريك ديدم هرچند خواستم كه در آنجا روم از شدت باد و ظلمت ميسر نشد كه آنجا توانم رفتن از اينجهت بسيار ملول و متفكر شدم و خواب بر من غالب شده پس در خواب صورت شخصى ديدم متشبه به صورت خود گفت چرا بسردابه نميروى گفتم بسيار تاريك است و هميشه باد ميوزد گفت پارهء آبگينهء شفاف پيدا كن و چراغ در آن نه و برو . بسيار خرم شدم پرسيدم تو چه كسى ؟ گفت ادريس پيغمبر پس بيدار شدم و چراغ را بر وجهى كه گفته بود نهادم و درون رفتم ديدم كه محاذى پاى صنم به صورت شيخى شخصى نشسته و لوحى چند از جواهر و زر پيش او نهاده و بر آن صورت نوشته كه اين صورت ادريس عليه السلام باشد و بر اين الواح اسرار حقيقت و طبيعت و خلقت منقوش است پس آن را برداشتم و بيرون آوردم و از آنجا باوراق نوشته و دانسته و به آن دانش بر اعمال عجيبه و صنعت طلسم قادر شدم . [ 9 - داستان عاشقى شبه و جميل . ] 9 من مآثر الفصاحة آوردهاند كه چون آوازهء عشق و عاشقى شبيه و جميل همچون صيت قبايح و نواى فضايح عبد الملك مروان به اطراف جهان رسيد وى بديدار شبيه ميل نموده او را نزد خود طلب داشت و نظر بر جمال او گماشت چون او سيهفام و لاغراندام بود صفاى چندان در او نديده از او پرسيد كه جميل در تو چه جمال ديد كه از جملهء عالم ترا گزيد . سعدى سيهچردهء را كسى زشت خواند * جوابى بدادش كه حيران بماند شبيه چون بغايت فصيحه بود بديهتا در جوابش گفت كه عالميان در تو چه استحقاق ديدهاند كه ترا از همه برگزيدهاند .